#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_247
دوروز گذشت .
نميگم به سرعت برق و باد چون اين روزها هر ثانيه اش به سختي ميگذره .
تو يه اين دو روز رايان جايي که من بودم پا نميذاشت تا حد ممکن سعي ميکرد از من دور باشه و من از اين بابت واقعا ممنونش شدم .
امروز دقيقا روزيه که بايد بريم .
دوساعتي ميشه اومديم فرودگاه و بعد از کلي وقت تلف کردن بالاخره موفق ميشيم که سوار هواپيما بشيم .
به محض نشستن روي صندلي ياد سال قبل مي افتم.
بي توجه به سحر که کنار من نشسته بود مشغول بازي کردن با انگشتاي دستم ميشم و گم ميشم توي خاطراتم :
-:رايان اگه سقوط کنيم چي ميشه ؟
رايان : باز شروع کردي ؟
-: عه خوب کنجکاو شدم !
رايان : اگه سقوط کنيم به هيجاني که خانم دلشون ميخواد ميرسيم !
-:نه خيرم اگه سقوط کنيم من ميميرم .اون وقت نميتونم به روياهايي که با تو دارم برسم
رايان: شيشه ي عمر رايان حق نداره به اينطور مسائل حتي فکر کنه .
-:من شيشه ي عمرتم ؟؟؟
رايان : شيشه ي عمرمي . چون اگه ازم دور باشي من حس مردن بهم دست ميده
سارا:جدي ميگي ؟؟
رايان :تو چي فکر ميکني ؟؟
-:من فکر ميکنم که تو يه عالمه .....عاشق مني .
رايان : درست فکر ميکني .
romangram.com | @romangram_com