#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_246
منتظر ميمونم تا از حصار تنگ دستاش نجات پيدا کنم اما ولم نميکنه .
به صورتم زل زده .
دست هامو روي سينه ي پهنش ميذارم و چشم هامو ازش ميدزدم .
با صداي آرومي مينالم :
-نکن رايان.
انگار درموندگيه لحنمو احساس ميکنه که بعد يک مکث طولاني ازم جداميشه
پشتشو به من ميکنه و کلافه دستي لابه لاي موهاي مجعدش ميکشه .
فکر ميکردم کوتاه اومده اما اشتباه ميکردم .
صداش به گوشم ميرسه که ميگه :
-ميتوني بري و خودتو براي سفرآماده کني .
براي دو روز ديگه بليطا رزرو شده
چونم شروع به لرزيدن ميکنه .
از کي انقدر ضعيف شدم که خودم نفهميدم؟
از کي انقدر حساس شدم که با کوچک ترين حرفي گريم ميگيره ؟
نميدونم .اما چيزي که ميدونم اينه که من مجبورم که برم .بذار من عذاب بکشم عوضش دل رايان خوش باشه .بذار هرچي که اون ميخواد انجام بشه
برميگردم و با قدم هاي آهسته به سمت در ميرم و از اتاق خارج ميشم .
بذار ببينم سرنوشت با اين سفر چي رو ميخواد به من نشون بده
****
romangram.com | @romangram_com