#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_232
محکومم به اين تنهايي.
به اين زندگي بي روح و سردي که ، به خدا قسم من نخواستمش
من بيگناه مجرم شناخته شدم و محکومم به اينکه از کسي که دوسش دارم فاصله بگيرم .
از جام بلند ميشم ،
يک قرص با ليواني آب پرتقال براي رايان آماده ميکنم و به
سمت اتاق ميرم .
چند تقه به در ميزنم و وارد ميشم .
روي تخت دراز کشيده و انگاري که خوابه .
به سمتش ميرم و لبه ي تخت ميشينم .
دستي به پيشونيش ميکشم ، اونقدر داغه که دستم ميسوزه
در حد مرگ نگرانش ميشم
نميدونستم بايد چيکار کنم !
دکتريو نميشناختم که بهش زنگ بزنم اا بياد
اين موقع شب خودمم نميتونم به تنهايي رايانو ببرم درمانگاه .
به کسيم نميتونم خبر بدم
چي بايد ميگفتم بهشون ؟
الان رايان ميوه ي ممنوعه ي من بود .
حتي اگه مريض باشه من حق ندارم بيارمش خونم .؛
romangram.com | @romangram_com