#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_207

نفس کشيدن از يادم ميره .

انگار تويه لحظه به قعر جهنم هلم ميدن

به خودم ميام .

لب هاي ميثم روي لب هاي منه ؟

رايان نيست ؟ميثمه !

با تمام توانم هلش ميدم و از جام بلند ميشم .

پالتوي ميثم از روي دوشم ميوفته .

از فرط عصبانيت نفس نفس ميزنم .

ميثم با لذت چشمهاشو ميبنده و لبهاشو مزه مزه ميکنه.

چشماشو باز ميکنه و بيقرار بهم خيره ميشه

با عصبانيت داد ميزنم :

-نبايد اينکارو ميکردي !

به چه حقي ؟هان ؟

من چيکار کردم که چنين اجازه اي رو به خودت دادي ؟

تو چه طور تونستي بدون در نظر گرفتن احساسات من هميچين کاريو بکني ....هان ؟

با توام ؟

به چه حقي!

سکوت کرده .

بعد از مکث کوتاهي با لبخند ميگه :

romangram.com | @romangram_com