#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_197

لبهاش تکون ميخوره اما حرفي نميزنه

مغموم آهي ميکشه و ميگه:

-هيچي مواظب خودت باش

سري تکون ميدم و از ماشين پياده ميشم

بالافاصله پاشو روي گاز ميذاره و ازم دور ميشه

آهي ميکشم و درو با کليد باز ميکنم

وارد خونه ميشم و طبق معمول يه شب پر از اشک و بغض و ناله رو از سر ميگيرم **********

اشکالات جزئي کارمو برطرف ميکنم و

باري ديگه طرحمو برانداز ميکنم .

وقتي از خوب بودنش مطمئن ميشم ...

کاغذ رو لابلاي بقيه ي کاغذ ها ميذارم .

کش و قوسي به بدنم ميدم .

نگاهم به نگاهه ، خيره شده ي سالار گره ميخوره .

خودمو جمع و جور ميکنم و صاف ميشينم

يک هفته از اومدنم به شرکت ميگذره .

توي اين يک هفته ، همه ي اتفاقات يک شکل بودن ...

انگار يکي از روزها افتاده بود رو روال تکرار و همش از سر پلي ميشد .

رايان ، فقط با دلتنگي و بي قراري نگاه ميکرد .

و من عجيب بود که به اين نگاهش پوزخند ميزدم .

romangram.com | @romangram_com