#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_196


چطور از حال بدم بهش ميگفتم ؟

*يکى هم بيايد؛

اين حرف هاى مانده در گلو را،

بيرون بکشد از من...

هميشه بغض

توجيه خوبى براى "خفگى" نيست*

ديگه تحمل اون فضا رو ندارم .درو باز ميکنم و به سرعت از شرکت خارج ميشم

پام که به بيرون ميرسه ، باز صورتم خيس از اشک ميشه .

ماشين ميثم جلوي پام ترمز ميکنه .

سوار ميشم .

بهم نگاه ميکنه اما تا ميخواد حرفي بزنه

متوجه اشک هاي صورتم ميشه .

کلافه ضربه اي به فرمون ميزنه و ماشينو راه ميندازه

تموم طول راه به سکوت ميگذره .

ميثم ماشينو جلوي خونه نگه ميداره

تشکري ميکنم و ميخوام پياده شم که صداش مانعم ميشه :

-سارا ؟

برميگردم و منتظر نگاهش ميکنم ..مردد بهم خيره ميشه .


romangram.com | @romangram_com