#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_198
بارها سعي کرده بود چيزي بگه اما هر بار به يک طريقي ازش دور شدم .
چون من مثل اونا نبودم ، نميخواستم با نگاه کردن به چشماش به خواهرم خيانت کنم .
آهي ميکشم و مشغول جمع کردن وسايلام ميشم
امروز کارم طول کشيده بود و بيشتر از هميشه توي شرکت مونده بودم .
همه رفته بودن .
البته به جز سالار و رايان و سحر .
از جام بلند ميشم .
رو به سالار خداحافظي آروميو زمزمه ميکنم
درو باز ميکنم اما قبل از اينکه از اتاق خارج بشم ،صداش مانعم ميشه :
-صبر کن سارا !
بي حوصله بر ميگردم ، به سمتم مياد و روبروم مي ايسته .
با همون نگاه و با همون لحنش ميگه :
-ميشه بشيني ؟ ميخوام باهات حرف بزنم .
لبهام به قصد گفتن حرفي تکون ميخورن
ميفهمه و با لحن ملتمسي ميگه :
-خواهش ميکنم سارا ! خيلي وقتتو نميگيرم فقط پنج دقيقه.
نگاه مرددي بهش ميندازم .
ناچارا
romangram.com | @romangram_com