#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_192
نگاه شماتت بارمو به سالار ميدوزم
دست به سينه و با لبخند نگاهم ميکنه ..
بدون اينکه حرفي بزنم از اتاق خارج ميشم
تحمل نگاهاي سنگينشون از مرگ هم برام بدتره
به سمت اتاق مشترک طراحا ميرم .
کيفمو از روي ميز بر ميدارم .
صدايي از پشت سرم مياد
شتابزده برميگردم و سينه به سينه ي رايان ميشم
اخماش فوق العاده درهمه و چهره اش فوق العاده عصبي .
ميخوام از کنارش عبور کنم که بازومو ميگيره
برميگردم و سينه به سينه اش مي ايستم .
نگاهش روي لبهام خيره ميشه ..
با اخم به لبهام نگاه ميکنه .
زير نگاه سوزنده اش هر لحظه امکان داره ذوب بشم
صداش بلند ميشه .
عصبانيه اما زمزمه وار حرف ميزنه :
-همه ي کارات براي عذاب دادن منه ؟
دست بزرگ و گرمش از روي بازوم رو به بالا کشيده ميشه .
romangram.com | @romangram_com