#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_191
مسير نگاهشو دنبال ميکنم و ميرسم به رايان .
فارق از زمان و مکان به چهارچوب در تکيه داده و با لذت به من نگاه ميکنه .
لبخندم کم کم محو ميشه .
سرمو پايين ميندازم
و گوشيه امير شايانو به دستش ميدم .
سکوت مرگ باري حاکم ميشه .
انگار تمامي بچه ها خيلي خوب متوجه ميشن جريان چيه !
سالار سکوتو ميشکنه و با خنده ميگه :
-سارا اينجا شده فيلم سينمايي ما .
يه بار با اون لبهاي سرخ و خنده هاش دل ميبره يه بارم که با سکوتش دل همه رو آتيش ميزنه .
سرمو به شدت بلند ميکنم و به جاي سالار به رايان نگاه ميکنم .
با صورتي سرخ شده از خشم و دستهايي مشت شده ، با نگاهي وحشتناک به سالار زل زده ..
يه قدم به سمتش ميره .
فوري از جام بلند ميشم و با ترس ميگم:
-رايان نکن !
نگاه ترسناکش اينبار چشم هاي منو نشونه ميگيره .
با التماس نگاهش ميکنم .
زل ميزنه توي چشمام و انگاري که التماس نگاهمو ميخونه .
کلافه دستي به پشت گردنش ميکشه و از اتاق خارج ميشه .
romangram.com | @romangram_com