#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_185
-عقد موقتمونو باطل کردم . مجبور بودم ، آنديا خواهر تو بود و من نميتونستم ...
دستمو به علامت سکوت جلوش ميگيرم .
با صدايي که به سختي از گلوم خارج ميشه ميگم :
- چرا به من خبر ندادي ؟
چشم هاي سياهش پر از غم ميشه .
با صداي بم و شرمنده اي ميگه :
-تو بيهوش بودي وضعيتت مشخص نبود
چشم هامو از سر ناراحتي ميبندم .
يعني انقدر عجله داشت که نميتونست صبر کنه ؟
قدم کوتاهي بهم نزديک تر ميشه و ميگه:
-ببين سارا من ...
ميپرم وسط حرفش و در حالي که سعي ميکنم اشکم در نياد ميگم :
-کافيه رايان ! چيزيو که ميخواستي بهم بفهموني فهميدم .
نگاهي به پاکت توي دستم ميندازم .
لبخند تلخي ميزنم و پاکت رو ، روي ميز ميندازم.
خيره به پاکت با صداي آرومي ميگم :
-مهريه امم بخشيدم
نگاهي با غم بهم ميندازه .
با درموندگي ميگه :
romangram.com | @romangram_com