#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_184


عقب گرد ميکنم ميخوام از اتاق خارج بشم که صداش بلند ميشه :

-صبر کن سارا.

سر جام مي ايستم و بهش نگاه ميکنم .

مردد بهم خيره ميشه .

وقتي نگاه منتظرمو ميبينه ، دست از ترديدش بر ميداره و کشوي ميزشو باز ميکنه .

پاکتي رو از توي کشو بيرون مياره و به سمتم مياد .

روبروم مي ايسته و پاکت رو به سمتم ميگيره .

متعجب دستمو دراز ميکنم و پاکت رو ازش ميگيرم .

سر پاکت رو باز ميکنم .

توش چهارده تا سکه ي تمام بهار آزاديه .

اخم هام در ميره و ميپرسم :

-اينا براي چيه ؟

نگاهي پر از شرمندگي بهم ميندازه و ميگه :

-مهريه ات !

متعجب ابروهام بالا ميپرن . با صداي لرزوني ميگم:

-چه مهريه اي ؟

نفسشو از سر درموندگي از قفسه ي سينش خارج ميکنه .

چشم هاش رو ميبنده و با يک دنيا غم ميگه :


romangram.com | @romangram_com