#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_168
توي اتاق خودمم .
يادم نمياد چيشده !
چشمامو ميبندم و سعي ميکنم به ياد بيارم .
اتفاقات مثل پرده ي سينما از جلوم رد ميشن
استرس تموم وجودمو در برميگيره .
سرمو ميچرخونم .
محيا رو ميبينم که به حالت نشسته سرشو روي تخت گذاشته و خوابيده
تنها چيزي که مثل موريانه مغزمو ميخوره اينه که ديشب چي شد ؟
بعد از رفتن من همه رفتن و آنديا و رايان ...
باهم تنها شدن ؟
دوباره باهم يکي شدن ؟
رايان ديشب آغوشش رو به روي آنديا باز کرده ؟
بوسيدتش؟
باهاش بوده ؟
سر آنديا تا صبح روي سينه ي رايان بوده ؟
با ضربان قلب اون به خواب رفته .؟
لبمو محکم ميگزم .
اونقدر محکم که طعم خون رو به خوبي احساس ميکنم .
romangram.com | @romangram_com