#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_167

طاها و ارمان بالاي سرم ايستادن

دوتا عموهام و زن عموهام با تاسف و عصبانيت بهم نگاه ميکنن خيلي ناراحتن از اينکه عروسي برادر زاده ي دردونشونو بهم ريختم

ميثم تکيه زده به ديوار و با اخم هايي که وحشتناک درهمه اينجا رو نگاه ميکنه

اين وسط نگاهي که با همه فرق داره نگاه باباجونه که از دور با لبخند نگاهمون ميکنه

طاها طرف راستم ميشينه .

رو ميکنه به رايان و با صداي آهسته اي ميگه :

-ديگه کافيه رايان ! به حد کافي آبرو ريزي شد

لبهاش تکون ميخورن ..

ميخواد مخالفت کنه اما طاها دوباره ميگه :

-خواهش ميکنم رايان .

نگاه حسرت بار رايان به صورتم ميوفته .

تک تک اجزاي صورتمو از نظر ميگذرونه .

از دست رايان کشيده ميشم و توي دستهاي طاها فرود ميام .

دست ميندازه زير پاها و کمرم و از جا بلندم ميکنه .

انگار از يه نيروي قوي که بهم انرژي ميداد جدام ميکنه

چون بي جون ميشم و چشمهام بسته ميشه و ديگه چيزي نميفهمم

***

با خستگي زياد چشمهامو باز ميکنم .

نگاهمو گيج و منگ ميچرخونم

romangram.com | @romangram_com