#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_169

دستامو مشت ميکنم .

ناخن هام توي گوشت دستم فرو ميره .

اعتنايي نميکنم ..

بايد به هر طريق که شده حواس خودمو پرت ميکردم تا فکر نکنم به اينکه ممکنه ديشب چه اتفاقي افتاده باشه .

اشکام پشت پلکم ايستادن و زيادي مايلن تا روي گونه هام بريزن .

اما من اين اجازه رو بهشون نميدم .

سخته ، خيلي سخته.

که خون گريه نکنم .

سخته خودمو کنترل کنم تا نزنم خودمو بکشم .

سخته داد نزنم .

سخته بغضمو قورت بدم

سخت هست .

يه جورايي ميشه گفت غير ممکنه اما من ، بايد ياد بگيرم تا فولاد آب ديده بشم .

بغض دردناکمو که بي رحمانه گلومو ميفشاره قورت ميدم

به سختي از جام بلند ميشم .

حس ميکنم ديشب يه عالمه کتک خوردم چون بدنم فجيح درد ميکنه .

از تخت پايين ميام .

صداي شکستن استخونام به گوشم ميرسه

بي توجه به سمت حموم ميرم .

romangram.com | @romangram_com