#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_149
يک قدم ميرم عقب و ميچسبم به ديوار .
اونقدر بهم نزديک ميشه که هيج فاصله اي بينمون نميمونه .
تک تک اجزاي صورتمو از نظر ميگذرونه .
حالم خراب ميشه
چشماشو ، نگاهشو ، اين اسير شدن آشنا رو که ميبينم نميتونم طاقت بيارم .
چشمام پر ميشن و در کسري از ثانيه اشکهام روي گونه هام جاري ميشن .
رايان مسير اشکمو دنبال ميکنه
از اينکه انقدر ضعيفم حالم از خودم بهم ميخوره .
دستمو بالا ميارم ، ميخوام اشکمو پاک کنم که ، رايان مچ دستمو اسير ميکنه و دستمو پايين ميبره .
دستاي داغشو دوطرف صورتم ميذاره .
معلومه کاراش غير اراديه .
چون عين آدماي مسخ شده نگاهش به چشمامه .
صورتشو خم ميکنه و رد اشکمو ميبوسه .
بارها و بارها ميبوسه .
ديوانه وار ميبوسه .
اشکام شدت ميگيرن .
احمقي سارا اگه براي بار دوم گول کاراشو بخوري .
بر خلاف ميلم محکم به عقب هلش ميدم .
تکون نميخوره
romangram.com | @romangram_com