#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_150


صداش بلند ميشه .

آهسته و نجوا گونه :

-از من متنفر نباش !

زل ميزنم توي چشماي سياهش با تموم نفرتي که توي وجودم دارم و متعلق به رايان نيست ميگم :

-ازت متنفرم .

تا آخر عمرمم ازت متنفر ميمونم .

ناباور نگاهم ميکنه .

لبهاش تکون ميخورن اما حرفي نميزنه .

تويه يه لحظه غم مهمون چشماش ميشه .

از اين فاصله ي کم ميترسم .

ميترسم قلبم خودشو لو بده .

هلش ميدم .

اينبار مخالفتي نميکنه و عقب ميره .

دستي لابلاي موهاي خوش حالتش ميکشه

تويه لحظه انگار که بهش جنون دست ميده .

ميچرخه و با داد مشت محکمي حواله ديوار سنگي ميکنه .

از ترس توي جام ميپرم .

همون دستي که ليوان توش شکسته رو ميکوبه .


romangram.com | @romangram_com