#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_148


علارقم تلاشي که براي خونسرد نشون دادن خودش ميکنه با صداي خشن و بلندي ميگه:

-نميتوني اين کارو بکني .

زهر خندي ميزنمو ميگم :

-چرا مگه تو نکردي ؟

با لحني که به وضوح غم داره ميگه :

-من مـ...

از حرفي که ميخواست بزنه پشيمون ميشه .

دستي به پشت گردنش ميکشه

چند دقيقه سکوت ميکنه و کلافه فقط قدم ميزنه .

دستي به گونم ميکشم .

جاي سيليش روي صورتم زق زق ميکن

اما چرا ؟

مگه من چيکار کرده بودم ؟

آيا رقصيدن من با ميثم بدتر از کاري بود که رايان با من کرد ؟

سرمو ميندازم پايين .

ميخوام از اونجا برم که مچ دستم اسير دستهاي مردونش ميشه .

برميگردم و منتظر نگاهش ميکنم

بهم نزديک ميشه .


romangram.com | @romangram_com