#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_128


با عصبانيت ميخوام چيزي بگم که طاها با دستش مانعم ميشه:

-مامان درست صحبت کن !

تو حق نداري به مادر سارا توهين کني .

خواهش ميکنم تا بيشتر از اين شر درست نکردي برو بشين .

مريم ميخواد چيزي بگه که طاها با تحکم ميگه :

-مامان خواهش ميکنم !

ناچارا نگاه پرنفرتي به من ميندازه و ازمون دور ميشه ...

طاها با شرمندگي و تاسف نگاهي بهم ميندازه و دنبال مادرش ميره .

دوباره ولو ميشم روي صندلي ميثم با نگراني ميگه :

-خوبي سارا ؟صورتت قرمز شده !

نفس کشداري ميکشم و ميگم :

-خوبم ،از اين بهتر نميشم .

هنوز حرفم تموم نشده که آهنگ مخصوص ورود عروس دوماد نواخته ميشه .

حس ميکنم از يه بلندي سقوط ميکنم

دستام شروع ميکنن به لرزيدن .

ضربان قلبم اونقدر بالا ميره که انگاري قفسه ي سينم ميخواد شکافته بشه

در باز ميشه و فيلم بردار در حالي که داره فيلم ميگيره وارد ميشه .

دستاي لرزونمو بهم فشار ميدم.


romangram.com | @romangram_com