#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_127

-بالاخره امشب دخترم به کسي که دوسش داره ميرسه .

خداروشکر که سرنوشتش مثل مادرش نشد و تونست مرديو که دوستش داره از دست فتنه هاي زنهاي خراب نجات بده

کارد ميزدي خونم در نميومد ...علنا به من و مادرم لقب خراب رو ميده .

سعي ميکنم ظاهره خونسردي به خودم بگيرم اما نميتونم نفرت صدامو پنهون کنم :

-شما و دخترتون فقط بلديد مثل زالو بچسبيد به بقيه و خونشونو بمکيد .

پدرمن، سالها قبل تونست از دست تو فرار کنه .

اون عاشق مادر من بود .

کسي که با فتنه گريهاش مادره منو به کشتن داد تو بودي .

ولي ديدي که با وجود مرگ مادرمم باز هم بابام حاضر نشد يک قدم به سمت تو برداره .

حکايت تو شده حکايت دخترت .

ولي اين وسط من چيزيو از دست ندادم .

ميبيني که بدون هيچ تغييري دارم به زندگيم ادامه ميدم .

اين وسط کسي که ضرر کرده تو و دخترتي .

جامون برعکس ميشه .

اينبار اونه که ، از خشم قرمز ميشه با عصبانيت ميخواد چيزي بگه،

که طاها نفس زنون کنارش مي ايسته و بهش ميتوپه :

-مامان مگه من نگفتم حق نداري بري سمت سارا ؟

نگاه پرنفرتي به من ميندازه و ميگه :

-تو که نبودي ببيني چه حرفهايي نثار مادرت کرد .تو باز هم ، جانب دختر اون زنيکه رو ميگيري ؟

romangram.com | @romangram_com