#حسی_از_انتقام_پارت_242
پرهام به سمت اتاق ملاقات رفت.وقتی رسید به سعید گفت:می خوام تنها باشم با پدرم.
ورفت داخلو دررو بست.با دیدن مردی که روی صندلی نشسته بودجاخورد.
این مرد با مرد دوسال پیش خیلییی تغییر کرده بود..این مرد ,همان مردی که یک روز فکر می کرد رییس تمام
تشریفات بود,نبود..مردی که اصلا یک تار مو در مویش دیده نمیشد نبود..همان مردی که شجاعو نترس بود,نبود.
ارسلانم با دیدن پرهام تعجب کرد.پرهام بارنگ پریده و چهره ای لاغر شده روبه روی پدرش نشستو گفت:سلام.
-سلام باباجان.خوبی؟
-می بینید که..نه زیاد خوب نیستم.
-امیدوارم زود خوب بشی.
-مرسی.
-چقدر لاغر شدی؟
پرهام خندیدو گفت:لاغر بودم.
ارسلانم خندیدو گفت:لاغرتر شدی..علتشم رو می دونم...ببخش باباجان..همه این بلاها به خاطر منه که به سرت
اومده.
-بهتره بگید به خاطر زنتون.
چرا پرهام نگفت مادر؟..نه بهتر که نگفت.اون زن برای پرهام مادر نبود,حکم یک زن بابارو داشت.یک زن بابای
بیرحم که به پسر شوهرش رحم نمی کرد. 8 2
ارسلان:او زن نیست.یه شیطانه که قراره تا چند ماهه دیگه به سزای عملش برسه.
-آره..خیلی خوشحالم بابا.
-چرا؟
-چون هم شما زنده اید وهمم من می تونم شما رو هفته ای یکبار ببینم.
-7سال پیش چشم نداشتی منو ببینی .یا باهام یه کلوم حرف بزنی.
-چون فکر می کردم شما باعث مرگ سارا شدید..چون فکر می کردم شما خود شیطانید.
-الان دیگه این فکررو می کنی؟
-نه..شما تنها فرشته ای بودید میون اون همه شیطان..ومن شمارو نمی دیدم.منو ببخش بابا.
romangram.com | @romangram_com