#حسی_از_انتقام_پارت_241
-میرم نمازخونه..دعا بخونم بهتر از اینکه اینجا بشینمو گریه کنم.
-برو.
رفت.دوساعتی شد که دایی از اتاق عمل اومد بیرون.رفتم سمتش وگفتم:چیشد؟
یه آهی کشیدو گفت:خونریزی رو به زور بند آوردم ولی..
-ولی چی؟
-کلیه اش..کلیه چپش که از قبل در اورده بودن و الانم تیر به پهلوی راستش زده شده..کلیه راستش هم رو از دست
داده.
-وای خدا..
-فعلا تا زمانی که وضعیتش ثابت نشده تو بخش مراقبت های ویژه میمونه..بعدش باید دیالیز بشه تا پیوند کلیه
واسش جور بشه.
بعد رفنتو منو میون یه عالمه سوال تنها گذاشت.
***
یک هفته گذشت و پرهامو به بخش منتقل کردن.پرهام از همون روز اول که به بخش منتقلش
کردن,دیالیزشد..هرروز دیالیز میشد...درد می کشید ولی آخ نمی گفت..فریاد نمی کشید..فقط سرخ میشد..منم با
درد کشیدن پرهام درد کشیدم..درد می کشیدم که چرا عزیزم داره درد میکشه منم کاری از دستم بر نمیاد.
مدام خودمو سرزنش می کردم که چرا کلیه هام سنگ سازن؟
.دایی هر روز مثل من میومد به دیدن پرهام و با چشمای اشکی از اتاق میرفت بیرون..اونم مثل من داشت زجر می
کشید.. 8 1
ایمان آزمایش داد.خدارو شکر که کلیه اش سنگساز نبود.ایمان باروی باز پذیرفت که یکی از کلیه هاشو بده..پیوند
صورت گرفت..اونم با موفقیت.الان یک ماه از اون عمل می گذشت..پرهام یک هفته پیش از بیمارستان مرخص
شد..مثل ایمان.چقدر پرهام از ایمان تشکر کرد..منم همین طور.زندگی پرهامو بازم مدیون ایمان بودم.
به پیشنهاد پرهام رفتم سمت زندانی که ارسلان توش بود.وقتی رسیدیم .دست پرهامو گرفتم و رفتیم داخل.هنوز
پرهام ضعیف بود..ممکن بود سرش گیج بره و بخوره زمین.
«راوی»
romangram.com | @romangram_com