#حسی_از_انتقام_پارت_240
صدای آژیر آمبولانسو شنیدم.لبخند زدمو گفتم:ببین صدای آژیر آمبولانسه..تورو خدا دووم بیار. 7 9
***
پرهامو به بیمارستان منتقل کردن.تو همون بیمارستانی که دایی توش کار میکرد.میشه گفت نزدیک ترین
بیمارستان.
دایی رو دیدم که اومد سمتم.گفتم:دایی؟
-چیشده؟چرا لباست خونیه؟
-پرهامو بردن.
-اونی که الان بردنش به اتاق عمل پرهام بود؟
-آره.
دایی سریع رفت سمت اتاق عمل.گفتم:دایی؟
ایستاد.ولی برنگشت سمتم.
گفتم:جون شماو جون پرهام..دایی نزار ماجرای فرشاد تکرار بشه..نزار دایی.
برگشت سمتم.کاسه چشماش پراز خون بود.گفت:نمیزارم.
بعد رفت.دوزانو روی زمین نشستم.
گفتم:سارا؟..تورو خدا کمکش کن.
چنددقیقه ای شد که دیدم یه نفر,یه لیوان آب گرفت جلو روم.سرمو بالا بردم.ایمان بود.
گفت:بیاید این آبو بخورید.
گرفتم.کنارم نشست.گفتم:اگه پرهام بمیره منم میمیرم.
-خدانکنه..مطمئن باشید که نمی میره.
-از کجا می دونی؟ 8 0
-چون داییتون داره عملش می کنه..من ماجرای داییتونو می دونم.یعنی بهتره بگم از پرهام شنیدم.ایشون پسرشونو
تو اتاق عمل از دست دادن..ولی الان واسه زنده نگه داشتن پرهام تمام تلاششونو می کنن تا دوباره گذشته تلخشون
تکرار نشه.
امیدوار بودم که همین جوری بشه.ایمان بلند شد.گفتم:کجا میری؟
romangram.com | @romangram_com