#حسی_از_انتقام_پارت_239
مجیدهم از روی صندلی اش بلند شدو بالای سر پرهام ایستاد.اسلحه رو به سمت سرپرهام نشونه گرفت.
***
«سعید» 7 8
رسیدیم به کتابخونه..واردشدم.با دیدن صحنه روبه روم خشکم زد.پرهام غرق خون افتاه بود روی زمین.مجید بالای
سرش ایستاده بود و می خواست به سرش شلیک کنه..بادیدن من ماشه رو کشید ولی من زود تر شلیک کردم..به
سرش شلیک کردم..شلیک کردنم هم از روی خشم بود و همم از روی انتقام..بالاخره بعد از این همه سال انتقامم
روگرفتم..چقدر شیرین بود.
به سمت پرهام رفتم.اشک تو چشمام جمع شد.پرهام ناله های خفیفی می کرد.می دونستم ایمان به آمبولانس زنگ
زده.چون صداش میومد که داشت عصبی با یک نفر حرف میزد و مردمو متفرق می کرد.
روی زمین,کنار پرهام,زانو زدم.سرشو توی دستام گرفتم.گفتم:پرهام؟..پرهام جان..نخوابیا خوب؟
-دا..داش؟
-جانم؟
-من..خیلی.بد بو..دم..نه؟
-نه..تو بهترین داداشای دنیایی.تو نباید بمیری.بابات اومده یران.اون بیرون منتظرته..می خواد دامادیتو ببینه.می
خواد نوه هاشو ببینه.منم می خوام عموبشم.با بچه هات مثل خودت بازی کنم..مگه نه؟
پرهام داشت می خندید اونم همراه با درد.نمی فهمیدم چی دارم میگم.فقط می خواستم پرهام خوابش نبره.شاید
پرهامم فهمیده بود که دارم چرتوپرت میگم.وگرنه نمی خندید.
گفتم:نمیر.تورو خدا..دوباره داغ روی دل من نزار.سارا واسم بس بود.تو دیگه نرو خب؟
اشک بی مهابا از چشمام سرازیر میشد.نمی تونستم جلوشونو بگیرم.
بلند گفتم:ایمان پس این آمبولانس کو؟چرا نمیاد؟
پرهام:می..می سوزه.
بعدم خندیدو گفت:فکر نکنم..عمو..بشی..آخ.
عصبی گفتم:خفه شو..دیگه این حرفو نزن.
-باور.کن..نمی..کشم.
romangram.com | @romangram_com