#حسی_از_انتقام_پارت_238

-زیاد سرم شلوغ نیست..میام.
-ممنون.
به سمت ماشین رفتم.ایمانم همین طور.حالا من دلشوره داشتم..دلم گوای بدی رو میداد.
ماشینو به حرکت درآوردم.ایمانم پشت سرم من به راه افتاد.
*** 7 7
«راوی»
پرهام با خودش حساب کرد که اگه سعید بخواهد برسد حداقل یک ربع-نیم ساعتی میشود.به خاطر همین کتابش را
برداشتو شروع کرد به خواندن.چنددقیقه هم نشده بود که احساس کرد یک نفر کنارش نشست.درست صندلی
کناریش نشسته بود.
پرهام با خودش گفت:این همه صندلی خالی تو این کتابخونه هست چرا این اومده اینجا اونم درست کنار صندلی من
نشسته.
صدای کلفتو آشنای فرد کناریش اورا از فکر خارج کرد.که گفت:بزرگ شدی بچه.
پرهام نگایش کرد.چهره اش بی نهایت آشنا بود.گفت:م..مجید؟
مجید لبخند گشادی زد وگفت:درسته.
-تو؟ای اینجا چی کار می کنی؟
-اومدم تورو ببینم.
پرهام عصبی گفت:دشمن پدرو مادر من,این همه راهو اومده تا منو ببینه؟
مجید دوباره لبخند زد.اسلحه اش را در آورد وگذاشت روی پهلوی راست پرهام.عرق سردی روی پیشونی پرهام
نشست.فهمیده بود که دیگر آخر راه ست.این مرد رحمی در کارش نبود..حالا می فهمید که چرا انقدر سعید نگران
بیرون رفتنش بود..حالا می فهمید که چرا دیروز شیما سرش دادکشید و اونو انداخت داخل اتاقش تا بیرون نرود.
گفت:کشتن من چه سودی واسه تو داره؟
-تو از انتقام چی میفهمی؟..می خوام از ارسلان انتقام بگیرم.انتقام این همه سال زجر کشیدنو..تو تنها نقطه ضعف
ارسلانی..ارسلان عشق منو ازم گرفت..منم عشقش رو ازش میگیرم.
وبعد شلیک کرد.درد بدی تو کل بدنش پیچید.از روی صندلی به روی زمین افتاد..جای گلوله می سوخت.

romangram.com | @romangram_com