#حسی_از_انتقام_پارت_237
-نیم ساعت پیش اشکانو بردم حموم تا آب بازی کنه.وقتی برگشتم هرچه قدر پرهامو صدا زدم جواب نداد..اصلا
خونه نیست.
-از دست این بچه..چرا انقدر بی فکره..به موبایلش زنگ زدی؟
-نه.
-پس الان زنگش میزنم.خدافظ.
قطع کردم وبه موبایل پرهام زنگ زدم.
ایمان:طوری شده؟
-پرهام خونه نیست.
پرهام جواب داد:بله؟ 7 6
-کجایی پرهام؟
-سلام.تو کتابخونه ام.
-اونجا چی کار میکنی؟
-من همیشه پنج شنبه ها میرم کتابخونه.
-اونجا چی کار میکنی؟
-من همیشه پنج شنبه ها میرم کتابخونه.
-تو این موقعیتم باید بری؟
-چیزی شده؟.چرا چیزی بهم نمیگی؟
-پرهام جان بهت میگم..همه چیزو بهت میگم خب؟..ولی الان نه.همونجایی که هستی باش تا بیام دنبالت.
-ماشین دارما.
-پرهام تو از کی انقدر خنگ شدی؟چرا موقعیت منو درک نمی کنی؟مگه نمی دونی شغل من چیه؟
-می دونم.ببخشید.الانم بیا دنبالم.خدافظ.
روبه ایمان که هنوز کنارم ایستاده بود کردمو گفتم:الان کاری داری؟
-چه طور مگه قربان؟
-می خوام باهام بیای..البته با ماشین خودت.
romangram.com | @romangram_com