#حسی_از_انتقام_پارت_236

-وقت تنگه.میفهمی؟
-دوباره بادیگارد پرهام بشو وازش محافظت کن.بعدم دستگیری مجیدو بزار واسه پدرت.هان؟چه طوره؟
حرف نمیزد..معلوم بود که حرف نمیزنه...این زن شیطانو درس میده.
بهش نگاه کردم.داشت با لبخند نگام میکرد.
گفتم:بخند.زمان گریه ات هم میرسه.
بعد بلندشدمو زدم بیرون..عصبی داشتم توی راهرو راه میرفتم.نمی دونستم دارم چی کار میکنم..ذهنم عجیب
مشغول بود.
دستی روی شونه ام قرار گرفت.برگشتم سمتش.ایمان بود.
گفت:سلام قربان.خوبید؟
-سلام.چه طور؟
-آخه هرچه قدر صداتون زدم نفهمیدید..مشکلی پیش اومده؟
-آره.
-چرا؟شما که باید خوشحال باشید که مارالو ارسلانو دستگیر کردید. 7 5
-باید خوشحال باشم..ولی وقتی خوشحالم که مجیدم رو دستگیر کنم.
-مگه دستگیرش نکردید؟
-فرار کرده.مارال که میگه اصلا قرار نبوده با اونا بیادولی ارسلان می گفت که میاد..دارم دیوونه میشم.
موبایلم به صدا دراومد.بازم شیما بود.
-سلام.
-سلام کجایی؟
-اداره ام دیگه.
-پرهام نیست.
-ای خدا..کجا رفته؟
-نمی دونم.
عصبی گفتم:یعنی چی؟

romangram.com | @romangram_com