#حسی_از_انتقام_پارت_235
-میرم پیش مارال.اوباید بدونه.
-اگه بدونه هرگز نمیگه که کجاس؟
-به خاطر پسرش هم شده باشه میگه.
ازاتاق زدم بیرون ورفتم سمت اتاق بازجویی.
روبه روی مارال نشستم.مارال بادیدنم پوزخندی زد.گفت:می دونستم که ارسلان میاد پیشت ولی هیچوقت فکر
نمیکردم که تو بخوای حرفاشو باور کنی.
-چرا؟
بازم پوزخندزدو گفت:معلومه..یه پلیس باهوش هرگز به حرفای یه خلافکار حرفه ای گوش نمیده.
-ولی من گوش دادمو اجراش کردم.دیدی که به نتیجه خوبی هم رسیدم.
-این یه مورد استثناشده..اونم از شانس بدمنه.
-واز خوش شانسی من.
دوباره پوزخند زد وگفت: اینو بدون که همیشه حرفای خلافکارا عین واقعیته ولی چون پلیسا باورش ندارن,دروغ
تلقیش می کنن.واسه همینه که همیشه ما خلافکارا از شما پلیسا یک قدم جلوتریم.
-اوکی..یادم میمونه..مجید کجاست؟
-مجید؟چه طور؟
-ارسلان گفت که مجیدم قراره بیاد.وچون من حرفاش رو عین واقعیته می دونم ,می دونم که مجیدم اومده.
-خب اگه اومده که الان باید تو این اداره باشه. 7 4
-نیست.
-پس نیومده.
-اومده.ولی فرار کرده..بگو کجاست؟
-خبر ندارم.
-پرهامو دوست داری؟
چیزی نگفت.گفتم:پس دوستش داری..ببین اگه مجید ایران باشه میره سراغ پرهام..توروخدا بگو.
-مگه تو پلیس حرفه ای نیستی؟خب خودت برو پیداش کن.
romangram.com | @romangram_com