#حسی_از_انتقام_پارت_234

-آروم باش پرهام.دلشوره ات عادیه..منم الان دلشوره دارم.
-چرا؟
پرهام نمی دونست که ماداریم مادرشو مجیدو دستگیر می کنیم.
گفتم:همین جوری..دلشوره رو نمیشه برمنای واقعیت یا اتقاف افتادن یه حادثه ای تعبیر کرد.مطمئن باش که
دلشوره ات بی دلیله.
-چرا امروز نزاشتی برم دانشگاه؟اتفاقی افتاده؟
-نه.امروز نمی خواستم که بری.
-چرا انقدر پلیس تو خونته؟
-واسه یه مسئله امنیتی بابا دستور داده که یه تیم از نیروهاش بیان اینجا از آدمای این خونه محافظت کنن.
-چه مسئله امنیتیی؟
-بعدا می فهمی..الان دیگه دلشوره داری؟
-آره.یه مسکن واسم میاری؟
-واسه چی؟
-بخوابم.اروم میشم.
-باشه.
پرهام بعد از اینکه مسکنو خورد خوابش برد.خداکنه این بار دلشوره اش بیمورد باشه.
صبح زود بود که بابا بهم زنگ زدو گفت که سریع خودمو به اداره برسونم.
اداره برخلاف روزای قبل شلوغ بود.بدون اینکه برم پیش بابا یک راست رفتم سمت اتاق بازجویی.از یکی از بچه
پرسیدم که مارالو مجید کجا بردن که گفت رفتن به اتاق بازجویی ..0وارد شدم.فقط مارال بود.
به خودم گفتم:پس مجید کو؟
به سمت دفتر بابا رفتم.بعد از احترام گذاشتن گفتم:بابا نگید که مجید فرار کرده. 7 3
بابا بابیرحمی گفت:فرار کرده.
-چرا؟
-اصلا مجید همراه اونا نبود.یا نیومده یا...بچه ها کامل پاکسازی کردن..نمی دونم.

romangram.com | @romangram_com