#حسی_از_انتقام_پارت_233
-کاری داری؟
-پرهام اذیت میکنه.
عصبی گفتم:مگه بچست که داره اذیت میکنه؟
-می خواد بره بیرون.حریفش نمیشم که نره. 7 1
-پس اون ده تا نرغول کجان؟چرا جلوشو نمیگیرن؟
-اوناهم حریفش نمیشن.
-کجا می خواد بره؟
-میگه یه سر میرم بیرون وبرمیگردم.
-یعنی چی؟خب فردا بره بیرون.
-پرهام بدتر از تو عصبیه..میگه دلشوره داره.
-چرا؟
-نمی دونم.هرچه قدرم می پرسم جواب نمیده.
-الان میام خونه.تا اون موقع نگهش دار.
-سعیمو میکنم.
سریع رفتم خونه.چرا باید پرهام دلشوره داشته باشه؟
رسیدم.بعد از سلام کردن به جمع, شیما گفت که پرهام تو اتاقشه.
قبل از اینکه بخوام وارد اتاقش بشم درزدم.
پرهام:بیاتو سعید.
می دونست که من میام.رفتم تو اتاقش.با بازار شام هیچ فرقی نداشت.
گفتم:پرهام خوبی؟
-نه..دلشوره دارم.
کنارش روی تخت نشستمو گفتم:چرا؟
-من بیخود دلشوره نمیگیرم..اون شبی که مجید می خواست منو بدزده دلشوره گرفتم..اون روزی که اردلان می
خواست بهم دست درازی کنه دلشوره داشتم..الانم دلشوره دارم.تو می دونی علتش چیه؟ 7 2
romangram.com | @romangram_com