#حسی_از_انتقام_پارت_232

چقدر صورتش سرخ شده بود!.گفتم:دلیل داشتم که نگفتم.
-برو بیرون.تا یک ماهم تو هیچ ماموریتی شرکت نمی کنی.
-ولی بابا..
-ساکت.فرداشبم باما نمیای به ایلام.
-ولی من الان یک ساله که دارم خودمو به واسه این ماموریت آماده میکنم..اذیتم نکن.
-گفتم بیرون..نزار اخراجت کنم. 7 0
-اه.هرچیزی که میشه شما هی بحث اخراج شدن منو به پیش میکشی.
-برو بیرون..فرداهم نمیزاری پرهام و شیما از خونه خارج بشن.
چهرمو مظلوم کردمو گفتم:بابا؟
-اینجوری نگام نکن بچه که اصلا بهت نمیاد.
-توروخدا.
یه پوف عصبی ای کشیدو گفت:فردا رو نمیزارم بامابیای ایلام ولی میزارم وقتی دستگیرشون کردیم ازشون بازجویی
کنی..بالاخره باید واست یه مجازات درنظر بگیرم.تا تو باشی از این کارا نکنی..حالاهم بیرون.
از دفترش زدم بیرون.حالا اعصاب من داغون بود.نامردی بود.این همه روز آروزم بود با دستای خودم مجید رو
دستگیر کنمو به سزای عملش برسونم ولی...
شب بود که تمام موضوعو واسه شیما گفتم.خداروشکر که شیما پلیس بودو منو شغلمو درک میکرد.صبح روز
بعد,بعد از اومدن نیروها به خونه ام رفتم اداره.بابا به همراه نیروهاش رفتن سمت ایلام تا به همراه پلیس مرکزی
ایلام,مارالو مجیدو دستگیر کنن..حالو حوصله حل کردن پرونده ایی رو نداشتم.
ساعت9شب بودو من هنوز تو اداره بودم..از استرس زیاد پاهامو مدام به زمین می کوفتم..یه حسی بهم میگفت بابا
موفق نمیشه.میگفت هردوشون فرار میکنن..
دومین قرص معده هم رو خوردم.شیما بهم زنگ زد:بله؟
-سلام.کجایی سعید؟
-اداره ام.
-چرا نمیای خونه؟

romangram.com | @romangram_com