#حسی_از_انتقام_پارت_231
بابا:چرا؟
-مارال یه مادره..میره سراغ پرهام.که اگه بره, پرهامو میبره پیش خودش..که اگه ببره مجید زندش نمیزاره..مجید
به خون پرهام تشنس.
-چرا؟
به خودم گفتم:واقعا نمیدونی چرا؟چرا انقدر سوال میپرسی پدرمن؟
ارسلان:چون تنها چیزی باعث شد مارال پیش من بمونه و نره سمت مجید ,پرهام بود.مجید,پرهامو بلای زندگیش
میدونه..آخه پرهام ثمره عشق منو ماراله.
بعد پوزخند زدوگفت:عشق؟..بازم میگم,مجید به خون پرهام تشنه اس و تا خونشو نریزه آروم نمیشه..اصلا دلیل
اومدن مارال به ایران,مجیده..نمی دونم چی تو گوشش خونده که مارال راضی به این سفر شده. 6 9
سکوتی ایجاد شد.واسه شکستن سکوت گفتم:مطمئن باشید که نمیزارم بلایی به سر پرهام بیاد.
-مطمئنم که نمیزاری.
خودکارو برداشتو شروع کرد به نوشتن.نیم ساعتی شد که خودکارو گذاشت روی دوتا برگه آچار!باباهم به یکی از
سربازا دستور داد که ارسلانو ببره بازداشتگاه.
بعد از رفتن ارسلان ,بابا گفت:فرداشب قراره مارالو مجید وارد خاک ایران بشن..یه تیم از نیروهارو فردا به خونت
می فرستم.
-چرا؟
عصبی نگام کردوگفت:نمیدونی چرا؟
آروم گفتم:ببخشید.می دونم چرا.
-دیگه از این سوالای اعصاب خردکن نپرس.
چرا انقدر عصبانی بود؟باید خوشحال میبود که داره به هدفش میرسه.
گفتم:چشم.چرا انقدر عصبی هستی؟
-به خاطر توا.ِ.
بعد ادای خودمو درآورد وگفت:میخوام برم ترکیه واسه خاطر روحیه پرهام...تو نباید به من میگفتی که داری میری
واسه اینکه ارسلانو ببینی؟
romangram.com | @romangram_com