#حسی_از_انتقام_پارت_230
بابا بادیدن من گفت:آزاد..بیا بشین.
گفتم:سلام.
ارسلان آروم جوابمو داد.دررو بستمو کنارش نشستم.گفتم:سه هفته اس که منتظرتونم.فکر کردم که دیگه نمیاید.
-داشتم کارارو راستو ریس میکردم.
می خواستم همه چیز رو واسه بابا تعریف کنم که گفت:نمی خواد چیزی بگی.همه چیز رو بهم گفتن..فقط امیدوارم
که دروغ نباشه.
ارسلان:به جون تنها پسرم از جون خودمم بیشتر دوستش دارم,راسته.باور کنید.
بابا بلندشد.یه برگه آچار به همراه یه خودکار برداشتو دادبه دست ارسلان.بعد سرجاش نشست. گفت:تمام حرفاتون
باید نوشته بشه..بعد از اون هم تا زمانی که مارالو مجیدو دستگیر نکردیم باید تو بازداشتگاه باشید.
-من مشکلی با بازداشت شدن یا زندان رفتن ندارم..من فقط نگران پرهامم. 6 8
گفتم:نگران اون که اصلا نباشید.فقط یه سوال:مارال می دونه که اینجایید؟
-نه.اگه بدونه که هرگز پاشو تو ایران نمیزاره.
-پس..
-او فکر می کنه که من الان عراقم ودارم واسه دوروز دیگه برنامه ریزی می کنم تا جنسا رو قاچاقی بیارم تو ایران.
-افرادتون..
-اونا هم فکر میکنن که من هستم..ولی بلدم اونجاست.
-بدل؟
-آره.یه فرد قابل اطمینان که با پول هنگفتی نقش بلد منو داره بازی میکنه.
بابا:بهتره هرچیز که میدونید رو تو برگه بنویسید.اگه واقعیت داشته باشه ,تو حمکتون تخفیف قائل میشن ,در غیر
این صورت حکم تیرتون امضا میشه.
ارسلان:شما هم مثل من بچه دارید..می دونید که اگه بخواید قسم دروغ بخورید هرگز جون بچتونو قسم نمی
خورید..ولی من به جون بچم قسم میخورم که هرچیزی که می خوام بنویسم راست باشه..تا الانم راست گفتم وپای
تمام حرفامم می ایستم.حتی اگه نقشه مارال عوض بشه..فقط اگه نقشش عوض نشدو هردوشون وارد ایران
شدن,سریع باید دستگیرشون کنید.
romangram.com | @romangram_com