#حسی_از_انتقام_پارت_229
یه پوفی کشید.بااومدن شیما حرفی نزد.شیما:بچم خوابه خوابه.
-ببخشید.اشتباه شنیدم.
می خواستم قاشقو توی دهنم بزارم که موبایلم به صدا دراومد.کنارم روی میز بود.
-بله؟
-سلام سعید.کجایی؟
-خونه ام.
-سریع بیا اداره.
-چیشده بابا؟
-گفتم سریع بیا اداره.می فهمی.
بعدم قطع کرد.بااجازه ای گفتم و رفتم آماده شدم.
شیما:کجا داری میری؟
-اداره.
-چیزی نخوردی که.
-سیرم..مرسی. 6 7
-خواهش میکنم.
-راستی شیما؟
-بله؟
-پرهام تاغذاشو نخورده نمیزاری بلند بشه.خب؟
-چرا؟
-دوباره اشتهاش کم شده .لاغرم شده..وقتی غذاش رو کامل خورد,میزاری بلندشه.
-باشه.به روی چشم.
پرهام داشت بااخم نگام میکرد.گفتم:اخم نکن..زشت میشی.
سریع به سمت اداره رفتم.وارد دفتر شدم و احترام گذاشتم.
ارسلان کنار میز بابا روی صندلی نشسته بود و دستبند به دستش بود..باباهم روبه روش نشسته بود.
romangram.com | @romangram_com