#حسی_از_انتقام_پارت_228

پرهام:شیما؟
-جانم؟
-فکر کنم این آقا پسرتون خرابکاری کرده.
شیما خندیدوگفت:از بس کی بچمو فشار دادی..وگرنه من دوساعت پیش عوضش کرده بودم.
رفت سمت پرهام و اشکانو بغل کردو برد سمت اتاقش.
گفتم:چه خبرا؟
شونه هاشو بالا انداختو گفت:هیچ خبر.سلامتی.
می خواستم بپرسم که از بابات خبری داری که پشیمون شدم.نمی خواستم ناراحتش کنم.
یه یک ساعتی شد که مریم خانم گفت بریم واسه ناهار.
بوی قرمه سبزی میومد.روی میز نشستیم.مریم خانم همراه ما غذا نمی خورد.خودش نمی خواست..شیما,اشکانو
خوابونده بود.
بعد از کشیدن شروع کردیم به خوردن.زیر چشمی یه نگاه به بشقاب پرهام کردم که سمت چپم نشسته بود.یه ذره
برنج واسه خودش کشید به همراه یه مقدار سبزی بدون گوشت.
آروم پوف کشیدم.به شیما گفتم:شیما جان فکر کنم اشکان داره گریه میکنه.
شیما:فکر نکنم.پرهام تو میشنوی؟
-نه.
گفتم:چرا..صداش میاد.
شیما بلندشدو رفت سمت پله ها. 6 6
گفتم:بازم که گوشت نمی خوری.
با ترس نگام کرد.گفتم:اولا گوشت نمی خوری..دوما این چیه واسه خودت کشیدی؟..اینکه از یک کفگیر هم کمتره.
-بسه دیگه .من همیشه همین قدر می خورم.
قاشق توی ظرف خورشتو برداشتم.یه چندتا گوشت برداشتمو ریختم توی ظرف بشقابش.
گفت:چی کار میکنی؟
-بخور.نزار جلوی شیما دعوات کنم.

romangram.com | @romangram_com