#حسی_از_انتقام_پارت_227

موبایلو قطع کردم.شیما:پدرجون بودن؟
-آره.اشکان بدجور اذیتش کرده.
-خاک به سرم..کاش نبرده بودمش پیش پدرجون.
گاز دادم.سرموقع رسیدم به اداره...وارد دفتر شدم..یه لحظه خندم گرفت.بابا بچه تو بغلش بود و داشت به پکی از
پرونده ها رسیدگی میکرد.اشکانم مدام پرونده رو می گرفتو می کرد تو دهنش.
گفتم:سلام قربان.
بابا یه نگاه تندی بهم کرد و گفت:دیگه اینجور احترام نمیزاری..فهمیدی؟
-ببخشید.بله.تکرار نمیشه.
-خوبه.بیابگیرش.
بعد از گرفتنش بابا آروم گفت:بیچاره شیما.چی میکشه از دست این بچه؟
خدافظی کردم.اشکان تا رسیدن به ماشین گریه کرد..منو غریبه می دونست.چرا؟
سه هفته گدشت.تو این سه هفته هیچ خبری از ارسلان نشده بود.
مدام به خودم میگفتم که نکنه ارسلان پشیمون شده باشه؟..یا نکنه مارال فهمیده باشه و ارسلانو تو خونه اش زندانی
کرده باشه؟..اصلا نکنه همه اون حرفا دروغ بوده؟
کلافه شده بودم .دوساعت زودتر از تموم شدن ساعت کاریم زدم از اداره بیرون.به سمت خونه رفتم.
وارد خونه شدم. با دیدن صحنه روبه رو م خندم گرفت.پرهام روی زمین خوابیده بودو اشکانو گذاشته بود روی
شکمش وبا دستاش بازی می کرد.اشکانم مدام جیغ میزد ومی خندید.
پرهام بادیدن من گفت:ا؟..سلام سعید.کی اومدی؟
-سلام.همین الان.
-چرا انقدر زود؟
-همینجوری..مگه بچه ای که داری با اشکان بازی می کنی؟ 6 5
چیزی نگفت.با خنده وارد اتاق شدم..شیما رو ندیدم..وارد آشپزخونه شدم و به مریم خانم یه خسته نباشید گفتم.
شیما اومد تو آشپزخونه.بادیدنم سلام کرد.گفتم:کجا بودی؟
-دستشویی..

romangram.com | @romangram_com