#حسی_از_انتقام_پارت_226

-دلم واست یک ذره شده بود.
-منم.
سرشو گذاشت روی سینه ام.با تمام وجودم حسش کردم..با سرفه دایی به خودمون اومدیم.
گفتم:سلام دایی جان. 6 3
-سلام.خوش اومدید.
-مرسی.
به شیما که حالا صاف ایستاده بود گفتم:اشکان کجاست؟
-پیش پدرجون.
-پیش بابا؟..بابا که الان ادارست.
-می دونم.
-اشکانو بردی ارداره؟
-آره.چاره دیگه ای نداشتم..مامان جونم که وقت ارایشگاه داشتن.
-بیچاره بابا.چه جوری راضیش کردی که بچه رو نگه داره.
-به سختی.
-از دست تو.
به سمت ماشین رفتیم.موبالیم به صدا دراومد.جواب دادم:بله؟
-سلام سعید.خوبی؟رسیدید؟
-سلام باباجان.مرسی خوبم.بله رسیدیم.شما خوبید؟
-با وجود این بچه نه..همین الان میای این وروجکو میبری.
-خیلی اذیت کرده؟
-زده تمام پرونده هارو خراب کردم..من فقط 1دقیقه از این بچه غافل شدم بیا ببین چی کار کرده.
-بچه من که هنوز 0ماهش هم نشده.چه طور میتونه پرونده های شما رو خراب کرده باشه؟
بابا باعصانیت گفت:اگه تا نیم ساعت دیگه اینجا نباشی اخراجت میکنم.فهمیدی؟..نکن بچه..
نمی دونستم بخندم یا نه.گفتم:اومدم باباجان. 6 4

romangram.com | @romangram_com