#حسی_از_انتقام_پارت_225

نیم ساعتم نشد که ارسلان بهم تک داد.هردو به سمت ماشین تاکسی رفتیم.پرهامو ارسلان عقب نشستنو منم جلو
نشستم.
ارسلان داشت آروم باپرهام حرف میزد..پرهامم بعضی اوقات می خندید..خنده ای از ته دل..نمیفهمیدم که ارسلان
داره چی بهش میگه.
رسیدیم فرودگاه.
یک ربعی میشد که پرهم تو بغل ارسلان بود.نمی خواست ازش جدابشه.
شنیدم که ارسلان گفت:زود میام پیشت باباجان..مطمئن باش. 6 2
-قول میدی بابا؟
-قول میدم..قول مردونه..حالاهم زشته جلو مردم.
بعد پرهامو از خودش جداکرد.
شماره پرواز همواپیمایی که بلیط ارسلان بود خونده شد.
ارسلان ساک دستیشو تو دستش گرفت.بعد از خدافظی با پرهام به سمت من اومد.آروم تو گوشم گفت:مواظبش
باش.
-هستم.نگران نباشید.
لبخندی زدو رفت سمت تحویل بلیط.
***
موقعی که داشتیم برمی گشتیم پرهام داغون بود.به عرشیا زنگ زدم که مهمونی شب کنسله.می دونستم که پرهام
نمیاد..نمی تونستم تنهاش بزارم..باباش رفته لااقل من کنارش باشم.
صبح زود بلیط داشتیم.وقتی رسیدیم شیما و دایی تو فرودگاه بودن واسه استقبال ازما.پرهام بعد از سلام کردن به
شیما , رفت سمت دایی و بغلش کرد.منم شیما رو بغل کردم.گفتم:خانم خوشگله من چه طوره؟
شیما لبخندی زدو گفت:بادیدن آقاش عالیه.
به صورتش نگاه کردم..چقدر دلم واسش تنگ شده بود.گفت:خوبی؟
-عالییم.
-پس چرا اینجوری نگام میکنی؟

romangram.com | @romangram_com