#حسی_از_انتقام_پارت_224

-اونجاهم می تونید پرهامو ببینید.
-می ترسم به زندان نرسیده بمیرم.از مجید ومارال هر کاری برمیاد.هرکاری.
-نگران نباشید.تو ایران امنیتتونو خودم تضمین میکنم.شبم باهم میریم سمت فرودگاه.فقط قبلش یه تک بدید تا منو
پرهام خودمون بهتون برسونیم.
بلندشدم.ارسلانم بلند شد وگفت:باشه.
رفتم سمت در.گفت:راستی؟
برگشتم سمتش.گفت:ممنون.به خاطر این همه لطفی که واسه پرهام میکنی.پرهام خیلی ازت راضی بود.
-خواهش میکنم.پرهام,بعد از خدا,تمام زندگیمه.ومن اینو مدیون شمام..بااجازه.
وارد اتاق شدم.پرهام روی نشسته بود.
گفت:چرا انقدر دیر اومدی؟
دررو بستمو گفتم:حرف داشتیم. 6 1
-انقدر؟
-خوبه تو چندین ساعت پیشش بودی و باهاش حرف زدی.
-من فرق میکنم.اون بابامه..حالا چی میگفتید؟
-اگه می خواستیم تو بدونی که نمی گفتیم بری بیرون.
-بگو.
-بعدن خودت می فهمی.الانم بهتره بری آماده بشی.
-اولا من آماده ام.دوما واسه چی؟
-بابات شب پرواز داره.می خواد تورو واسه آخرین بار ببینه.
-چرا آخرین بار؟یعنی دیگه نمی بینمش؟..خودش گفت که بازم همدیگرو میبینیم..خیلی زود.
-شایدم دیدید..
-ساعت چند پرواز داره؟
-فکر کنم.8
بعد به ساعت دیواری نگاه کردم.نزدیکای 7بود.

romangram.com | @romangram_com