#حسی_از_انتقام_پارت_223

-مارال نمی خواست.اومیخواست پرهامو به دست یه آدم مطمئن بزاره و بره.ومن به خاطر این کارش چندین بار
ازش تشکرکردم..آدرس مجیدو مارال رو بهت میدم.ولی به دردت نمیخوره.
-می دونم.
-پلیسای آمریکا هم همکاری نمیکنن..اگه بیام ایرانو خودمو تحویل پلیس بدم حکمم اعدامه؟
-نه.شما نمی دونستید که مارال چیکارست..وامیدوارم راست گفته باشید.
-به خدایی که می پرستی قسم که راست گفتم.
صداقتو میشد از چشماش دید.
گفتم:وهمچنین که شما رئیس نبودید و از نقشه فرار خبر نداشتید و خودتون هم میخواید خودتونو تحویل
بدید..میشه گفت 03سال.
ارسلان رفته بود تو فکر.می دونستم که 03سال حکمش میشه.همه کتابایی که فرزاد خونده بودو خونده بودم.فرزاد
یکی از بهترین دوستامه که الان وکیله.
موبایلم به صدا دراومد.پرهام بود.گفتم:پرهامه.صداش درومده.
ارسلان بدون توجه به حرفم گفت:مجیدو مارال می خوان بیان ایران.
-چی؟ 6 0
فقط نگام کرد.گفتم:واسه چی؟
-به طور مخفی حرفاشونو شنیدم.میخوان اعضای بدنو به طور قاچاق وارد ایران کنن و خوشون هم قاچاقی وارد ایران
بشن.
-کی؟
-نمی دونم.
یه پوف عصبی ایی کشیدم.گفت:تاچند روز دیگه میام ایرانو خودمو تحویل میدم.
-همراه بامارالـ..
-نه.خودم میام.ساعت 8شب پرواز دارم.دلم می خواد برای آخرین بار پرهامو ببینم.
-چرا برای آخرین بار؟
-اگه بیوفتم زندان..

romangram.com | @romangram_com