#حسی_از_انتقام_پارت_243

-تو باید منو ببخشی نه من..من باعث شدم تو به دنیا بیای و مهر بی پدرو مادری رو بکشی.
-مهم نیست.چند سال اینجا حبسید؟
-8سال.
-8سال؟
-سریع می گذره.نگران نباش.
بعد لبخند زدو گفت:ایشاالله وقتی اومدم بیرون می خوام عروسمو ونوه امو ببینم.
بعد هردوشون خندیدند.
پرهام:من تا شما از اینجا بیرون نیاید ازدواج نمی کنم.پدر داماد باید تو عروسی پسرش باشه یانه؟..بعدم منکه نمی
خوام بچه سال داماد بشم..باید مرد بشم.
ارسلان با لبخند داشت به حرفای پسرش گوش میداد.
گفت:هر موقع خواستی دامادبشی,داماد بشو..من بهت اجازه کاملو میدم.فقط اگه سعید اون دختررو پذیرفت که
مبارک باشه..ولی اگه نپذیرفت بدون که منم قبول نمی کنم. 8 3
-چرا؟
-چون سعید عاقله..خوبو بد انسانهارو می تونه تشخیص بده..ولی تونه.نمی تونی..ودرضمن سعید تورو خیلی دوست
داره پس واسه خوشبختیت همه کاری می کنه..و اینکه نمی خوام به سرنوشت من دچار بشی.شاید اگه من یه پدر یا
مادر خوب بالای سرم بود وبهم می گفت که مارال ازدواج نکن,نمی کردم..ولی تو داری..یک داداش خوب داری..پس
هر دختری رو که قبول کرد تو باید بگی چشم.خب؟
-چشم باباجان.
بعد از کلی صحبت کردن درمورد مسائل زندگی,پرهام از پدرش خداحافظی کرد.با لبخند رفت سمت سعید.
سعید خوشحال بود از اینکه همه چیز به خوبی و خوشی تمام شده.

romangram.com | @romangram_com