#حسی_از_انتقام_پارت_221

-مهمون منی شب.خب؟
-باشه.
غذارو آوردن.بعد از خوردن به سمت هتل رفتیم.بعد از خداحافظی به سمت اتاق رفتم.یه نگاه به ساعت دیواری
کردم.نزدیکای 0بود.چرا پرهام زنگ نمیزد؟..نمیخوان حرفاشونو تموم کنن؟
پوفی کشیدمو روی تخت خوابیدم..چشمام داشت گرم میشد که موبایلم به صدا دراومد.پرهام بود.
-سلام.حرفاتون تموم شد بالاخره؟
پرهام که داشت می خندید گفت:آره.می تونی بیای..بابا کارت داره.
-اومدم.
وارد اتاق ارسلان شدم.بعد ازسلام کردنو تعارف کردن نشستیم. به پرهام گفتم:خوب بهت خوش گذشته ها.
پرهام:مگه میشه پیش بابام باشمو بهم خوش نگذره؟
ارسلان:پرهام؟
-بله بابا؟
-میشه منو سعیدو تنها بزاری؟
-چرا انقدر زود؟
-وقت نیست.منم صحبتام زیاده.
-باشه.
بلندشدو گفت:پس من رفتم..می بینمت بابا. 5 8
-منم.
به سمت در اتاق رفت وبعد از پوشیدن کفشاش از اتاق خارج شد.
ارسلان:می دونم منتظر سوال کردنی..پس بپرس.
یه نفس عمیقی کشیدمو گفتم:مجید کجاست؟
فقط نگام کرد.گفتم:من هنوز انتقام زنمو ازش نگرفتم..بگید.
-اگه بگم چه سودی واسه تو داره؟..اوتو آمریکاست.تو نمی تونی دستگیرش کنی.
درست میگفت.

romangram.com | @romangram_com