#حسی_از_انتقام_پارت_220
سوار ماشینش شدیم.ارشیا به رانندش دستور داد که مارو به رستوران..ببره. 5 6
تو رستوران نشسته بودیم.رستوران شیک و تمیزی بود.
ارشیا منو رو بهم داد و گفت:ترکی بلدی بخونی؟
-چی؟
-منظورم نوشته هاشه.
-یه لحظه فکر کردم میگی با زبان ترکی ترانه بخونم.
با این حرفم بلند زد زیر خنده.همونجور که داشت می خندید منو رو برداشت.
بعد از خندش گفت:چی می خوری؟
-غذای ایرانی..هرچی باشه می خورم.
-اوکی.
گارسون اومد.ارشیا سفارش مرغ داد.تنها غذای ایرانی تو این رستوران.
بعد از رفتن گارسون گفت:تا کی اینجایی؟
-فردا بلیط دارم.
-چرا انقدر زود؟مگه من میزارم انقدر زود بری؟
-کلی کار تو ایران دارم.الانم که اینجام مجبوریه.
-چرا؟
-به خاطر پرهامه که اینجام.
-همون پسری که تو بهش میگی داداش؟
-آره.
-داداش؟خوب رفیقت شده ها.
-به خدا اگه نبود من الان زیر خاک بودم..امید زندگیمه.اگه بگه بمیرم,میمیرم. 5 7
ابروهاش همزمان اومدن بالا.گفت:انقدر دوستش داری؟
-از انقدرم بیشتر.بیش ازحد.
-پس لازم شد که ببینمش..شبم مهمو..
romangram.com | @romangram_com