#حسی_از_انتقام_پارت_214
-تاکی مهلت می خواد؟..هر موقع باشه من قبول می کنم.
سوالی به پرهام نگاه کردم.
پرهام:قبوله.
آروم گفتم:چی رو؟
-اینکه بابارو دوسه روز دیگه ببینم.
گفتم:پمین الان قبول کرد که شمارو ببینه.
ارسلان ناباورانه گفت:مطمئنی؟
-بله..کی و کجا بیایم؟
-دوروز دیگه بیاید ترکیه-استانبل..من تو هتل کریستال هستم..بیاید اونجا.
تو دلم گفتم:هتل کریستال؟هتلی که برای عموم و پسر عموم بود؟
گفتم:باشه.
-فقط یه چیز..نیروهاتو با خودت نیار.
-نمیارم.مطمئن باشید.
-مطمئنم که نمیاری..چون بهت اعتماد دارم.
لبخندی کنج لبم نشست.چه خوب بود که بهم اعتماد داشت.
-تا دوروز دیگه خدافظ.
بعد از خدافظی به پرهام نگاه کردم.رد اشکی که تو صورتش بودو دیدم.
گفت:چقدر دلم واسه صداش تنگ شده بود.خوشحالم که می خوام ببینمش.
صبح روز بعد به فرودگاه زنگ زدمو دوتا بلیط برای شب گرفتم. رفتم به دفتر بابا وبرای 0روز مرخصی گرفتم.با این
که دوروز بیشتر تو ترکیه نمی موندیم من دوروز بیشتر گرفتم..واسه خستگیه بعد از مسافرت.بابا هم ازم پرسید 5 0
واسه چی می خوای؟منم گفتم می خوام با پرهام دوتایی بریم مسافرت..واسه روحیه اش..پرهامم با رئیس دانشگاه و
استاداش صحبت کرد و راضیشون کرد که بره.
بعداز اینکه شیما رو درخونه دایی پیادش کردم,به سمت فرودگاه رفتم.پرهام خیلی استرس داشت.اینو میشد از
پاهاش که مکرر به زمین میزد و ناخون شصتشو می خورد,فهمید.
romangram.com | @romangram_com