#حسی_از_انتقام_پارت_213
نبوده که ردیابی بشه..الان که میدونه تو می دونی که می خواد تماس بگیره,زنگ نمزنه چون می ترسه ردیابی
بشه..بالاخره شما پلیسا سرتون بره وظیفتون از یادتون نمیره..بابا موقعی زنگ میزنه که بدونه تو از تماسش ناامید
شدی. 4 8
خیره نگاش کردم.درست میگفت.گفتم:معلومه خون ارسلان تو رگاته.
لبخند زد ولی تلخ.گفتم:جوابتو نگفتی.
-تو دوراهی موندم.هم می خوام ببینمش وهمم نمی خوام.بابا واسه من خوب بود.هرکاری که می کرد به خاطر حفظ
جون من بود.هیچ موقع دعوام نمی کرد..حتی سرزنشم هم نمی کرد.
-به نظر من بهتره بابابات حرف بزنی.
-می ترسم بابا رو ببینم بعد دلتنگش بشم.
-نکنه می ترسی من باباتو دستگیر کنم؟
نگام کرد.معلوم بود که همین فکر رو کرده.
گفتم:نترس.من اولا نمی تونم دستگیرش کنم.دوما نمی خوام که دستگیرش کنم.سوما به هیچکس به خصوص بابا
چیزی نگفتم.
-راست میگی؟
-آره.
بازم رفت تو فکر.چیزی نگفتم تا این چند ساعت آخرم فکراشو بکنه.ساعت از دوازه گذشتو ارسلان زنگ زد.
پرهام:باباست؟
-آره.شمارش برای خارج از ایرانه..تصمیمت؟
بازم چیزی نگفتو نگام کرد.حالم از این شک و تردید بهم می خورد.سیستم بدن رو بهم میریخت.
برداشتم:سلام.
-سلام...بهش گفتی؟
-بله.ولی پرهام..
-قبول نکرد؟
به پرهام نگاه کردمو گفتم:هنوز نه. 4 9
romangram.com | @romangram_com