#حسی_از_انتقام_پارت_212

بدم..یک هفته وقت داری فکر کنی و تصمیم بگیری..هر تصمیمی هم که گرفتی من روش احترام میزارم..فقط بدون
که بابات واقعا دوستت داره.
-نداره. 4 7
-داره.مطمئنم.
-خیل خب داره..چرا بعد این همه روز زنگ زده که می خواد منو ببینه؟چرا زود تر زنگ نزده؟
-نمی دونم..تو فکراتو بکن.درستم تصمیم بگیر.
یک هفته گذشت.تو این یک هفته پرهام تو خودش بود.حتی اشکان رو هم یکبار بغل نکرد.بیچاره بچم.مدام بهونه
اونو می گرفت ولی پرهام محل نمیزاشت.کلا تو این جهان نبود..به شیما موضوعو گفتم.اوهم پرهام رو درک می کرد.
شیما گفت که به بابا در این مورد چیزی نگم.می گفت بهتره بزارم پرهام دل سیر باباشو ببینه و باهاش بدون استرس
از دستگیرش, حرف بزنه.درست میگفت.باید اول یه چندتا سوال از خودش بپرسم..بعد به بابا بگم.اگه پرهام قبومی
کرد که باباشو بینه منم به بابا می گفتم که دارم میرم پیش ارسلان مطمئنا یه تیم باهام می فرستاد..یا خودش باهام
میومد.
یک هفته گذشتو پرهام هنوز در مورد تصمیمش باهام حرف نزده بود.کل اون روزو تو اداره استرس داشتم.دعا می
کردم مثل دفعه قبل تو ساعت اداری بهم زنگ نزنه..نمی خواستم اونو از دیدن پسرش ناامید کنم.اگه پرهام قبول می
کرد به نفع منم بود.اینجوری می تونستم یه چندتا سوال ازش بپرسم.
اون روز شد شبو هنوز ارسلان زنگ نزده بود.ساعت نزدیک 00شب بود.روی مبل نشسته بودم و منتظر تماسش
بود.دعا می کردم که پشیمون نشده باشه.اگه پرهام بیاد و بگه که می خواد باباشو ببینه و بفهمه که ارسلان پشیمون
شده که بد تر میشد.روحیه اش داغون میشد.بیشتر احساس حقارت می کرد.
برای هزارمین بار بود که به صفحه موبایلم نگاه می کردم.شیما رفته بود تا به بچه شیر بده.
پرهام کنارم نشستو گفت:هنوز زنگ نزده؟
-نه.
پوزخند زدو گفت:هنوز بابای منو نشناختی.
-چه طور؟
-دفعه اول که بهت زنگ زد می دونست که تو نمیدونستی که قراره زنگ بزنه و همچنین تعجب کرده بودی ,قرار

romangram.com | @romangram_com