#حسی_از_انتقام_پارت_215

گفتم:پرهام خوبی؟
-آره.
-قیافت که اینو نشون نمیده.
-می ترسم..نمی دونم چی بهش بگم.الان یک سالو نمیی میشه که ندیدمش..تاچندماه پیشم فکر می کردم مرده.
-مثل همیشه باش.
-سعی می کنم..کی برمیگردیم؟
-فردارو کامل اونجا هستیم..دوروز دیگه برمیگردیم.
-چرا انقدر زود؟
-هم به من بیشتر از این مرخصی نمیدادن..همم به نفع بابات هست..هر چی باشه وجود من واسش یه زنگ
خطره.مطمئنم که باباتم فرداشب برمیگرده.فکر نکنم مامانتو مجید از این قرار ملاقات خبر داشته باشن.
-می دونم..هتل که گرفتی؟
-آره..هتل کریستال مال عمومه.
-واقعا؟
-آره.
-نگفته بودی.همون عمویی که توی روز عروسیت باخانمش اومده بود؟
-آره.
رسیدیم به فرودگاه. 5 1
***
نزدیکای صبح بود که وارد خاک ترکیه-استانبول شدیم..شهر تمیز و زیبایی بود.چقدر تغییر کرده بود..هیچ موقع
آخرین باری که اومدم ترکیه رو یادم نمیره..همراه سارا اومدیم تا هم ماه عسلی بشه واسمون و همم عمو وخانوادشو
ببینیم.چه روزای خوبی بود.1سال گذشته بود..
باهم رفتیم تو هتل.بعد از تحویل کارت به پرهام گفتم:تو با پیش خدمت بروتو اتاق..منم تا چند دقیقه دیگه میام.
-کجا می خوای بری؟
-پیش عمو..مطمئنم الان تو دفترشه.

romangram.com | @romangram_com