#حسی_از_انتقام_پارت_209
-شما کجایید؟
-مهم نیست من کجام.من فقط می خوام پرهامو ببینم.
-من پرهامو به شما نمیدم.
-نگران نباش نمی خوام ببرمش آمریکا..فقط می خوام یه قرار ملاقات باهاش داشته باشم.
-فکر نکنم که بخواد شمارو ببینه.موضوع اردلان داغونش کرده.
-می دونم.ولی باور کن من یک سال بعد از مرگ زنو بچه اردلان فهمیدم چه بلایی به سرشون اومده.
-یعنی..
-یعنی همه این کارا تقصیر مارال بود.نپرس چرا چون بعدا بهت میگم.
-به پرهام میگم.اگه قبول کرد که بهتون میگم.اگه هم نه که دیگه بیخیالش..من نمی تونم اونو مجبور کنم.
-باشه.چند روز دیگه زنگ بزنم تا خبرشو بهم بدی؟
-یک هفته دیگه..یک هفته بهش وقت میدم که فکر کنه.
-خوبه.امیدوارم قبول کنه..کاری نداری؟
-نه. 4 4
-تا یک هفته دیگه خداحافظ.
-خدافظ.
موبایلو قطع کردم.چقدر لحن حرف زدنش تغییر کرده بود.چه غمی تو صداش بود.مونده بودم که چه جور به پرهام
بگم.
بعد از تکمیل کردن گزارش و تحویل دادن به بابا از اداره خارج شدم.
ساعت 0:03دقیقه بعد از ظهر بود که رسیدم به خونه.
وارد خونه شدم.پرهام اشکانو بغل کرده بودو داشت باهاش حرف میزد و بازی می کرد.شیما هم روی راحتی نشسته
بودو داشت پرونده جدیدی که بهش محول شده بودو مطالعه می کرد.
بعد از سلام کردن به هردوشون کیفمو گذاشتم روی مبل.طبق عادت رفتم سمت پرهام و اشکانو ازش گرفتم.
شیما:چرا انقدر دیر اومدی؟
-داشتم گزارشمو تکمیل می کردم.یکم طول کشید..اشکانِ بابا چه طوره؟
romangram.com | @romangram_com