#حسی_از_انتقام_پارت_210

اشکان با دیدن من گریه کرد.
شیما:چی کارش کردی بچمو؟
-به خدا کاری نکردم.
بلند شدو اومد سمتم.گفت:بده من بچه امو .کشتیش.
-چرا آروم نمیشه؟..غریبی می کنی بابا؟
-بایدم غریبی کنه.
بچه رو از بغلم کشید بیرون.
پرهام داشت می خندید.گفتم:چته تو؟
-هیچی..شیما فکر کنم خوابش میاد.
شیما:آره راست میگی.. 4 5
بعد رفت سمت پله ها.گفتم:یه پا مامان شدی واسه خودت.
پرهام:منظور؟
-منظورم اینکه انقدری با این بچه بودی که می دونی کی خوابش میاد یا کی نمیاد..کی گرسنشه و کی نیست.
-چی کار کنم دیگه.یکی برادر که بیشتر ندارم.برادرمم یکی بچه بیشتر نداره.باید مراقب بچه برادرم باشم.
-درست میگی..هرکی می خواد عمو بشه این سختی هاروهم باید تحمل کنه.
پرهام روی مبل نشست.پرونده شیما رو برداشت...منم روبه روش نشستم.
به خودم گفتم:موضوعو الان بهش بگم یا بزارم واسه شب؟
پرهام:چیزی شده سعید؟
-هان؟.نه..یعنی چرا شده.
-اتفاقی افتاده؟
فقط نگاش کردم.گفت:هرچی هست بگو..مامان و بابام..
سریع پریدم تو حرفشو گفتم:وقت داری بریم بیرون.
-واسه چی؟
-یکم حرف بزنیم.

romangram.com | @romangram_com