#حسی_از_انتقام_پارت_208
پرهام جونشو نجات داده بود.البته حقم داشت که پرهامو بیشتر دوست داشته باشه..منو شیما که تو هفته اداره بودیم
واشکانم بیشتر اوقات پیش پرهام بود.
مشغول نوشتن پرونده ام بودم که موبایلم به صدا دراومد.شماره برای خارج از ایران بود.
به خودم گفتم:انگلیسی حرف بزنم یا فارسی؟
جواب دادم:بله؟
-سلام سعید.
شک داشتم که خودش بود یانه.
-سلام.
-شناختی؟
یه نفس عمیقی کشیدمو گفتم:بله.
-بعد از یه مکث طولانی گفت:پرهام خوبه؟
-بله خوبه..بعد از مرگ شما داغون شد..ولی الان حالش خوبه.
-من خبر نداشتم.مارال گفت این کار به نفع همه ست به خصوص پرهام.بزرگ شده نه؟
-بله.به قول شما که گفتید زود رشد میکنه.ولی طولی نه عرضی.
-می دونه که ما زنده ایم؟
-بله.برادرتون بهش گفت.
-اردلان؟.شنیدم خودکشی کرده. 4 3
-بله..اول پرهامو گروگان گرفتو بعد خودکشی کرد.
-بیچاره بچم..به خاطر من خیلی سختی کشیده..راستی ممنون که اون روز از دست اردلان نجاتش دادی.
-همون روز که اردلان می خواست بهش تجاوز کنه؟
-آره.
مشکوک گفتم:شما از کجا خبر دار شدید؟
-خودش زنگ زد و گفت.البته بعدش تهدید کرد...بگذریم از این حرفا.علت اصلی زنگ زدنم بهت این بود که می
خواستم بگم می خوام پرهامو ببینم.
romangram.com | @romangram_com