#حسی_از_انتقام_پارت_207
تا ساعت ملاقات درمورد آینده بچه مون داشتیم حرف میزدیم.ساعت ملاقات خیلی شلوغ شده بود.همه بودن.حتی
ایمانم اومده بود.ولی خبری از پرهام نبود.نمی دونستم کجارفته.گفت که تا ساعت 7کلاس داره ولی الان ساعت از
0:03هم گذشته بود.
داشتن اعلام می کردن که ساعت ملاقات داره تموم میشه.همه ازمون خداحافظی کردن ورفتن.
شیما:پرهام اومد واسه ملاقات؟
-نه.هنوز..
حرفم تموم نشده بود درباز شد.پرهام بود.نفس نفس میزد.
گفت:سلام.دیر اومدم؟
لبخند زدمو گفتم:سلام.آره.
-ببخشید.ترافیک بود.
رفت سمت شیما.بعد از سلامو احوال پرسی دسته گلی که خریده بود و بهش تقدیم کرد.بعد رفت سمت بچه.
گفت:چقدر شبیه تواِ شیما..عمو جان بیداری؟..اسمشو چی گذاشتید؟
شیما:بین اشکانو پدرام موندیم.تو چی میگی؟
-پدرام یکم قدیمی نیست؟
گفتم:خیلی هم قشنگه.
-به نظر من همون اشکان بهتره.
شیما:پس اشکان میزاریم.موافقی سعید؟
-آره خب.مگه میشه مخالف باشم؟..فردا میرم کارای شناسنامه رو ردیف کنم.
پرهام بچه رو بغل کرد وگفت:اشکانی..عمو؟خوبی؟ 4 2
بچم لبخند زد.یه زره چشماشو باز کرد و بعد دوباره خوابید.چه حس خوبیه پدر شدن.خدایا ممنون که گذاشتی
حسش کنم.
دوماه گذشت..دوماه که هرروزش واسه من شیرین تر از عسل بود.اشکان روز به زور داشت بزرگتر و خوشگل تر
میشد.بی صبرانه منتظر اون روزی بودم که اشکان بهم بگه بابا.
اشکان خیلی پرهامو دوست داشت.اینو میشد از خنده هاش موقعی که پرهام باهاش حرف میزد فهمید.هرچه باشه
romangram.com | @romangram_com